![]() |
|
![]() |
|
آترین جونم، دخمل ما اولین میوه خوشمزه زندگی ما
| ||
|
|
[ چهارشنبه 3 / 12 / 1390 ] [ 16:11 ] [ مامانی ]
سلامی دوباره
دوشنبه:
بالاخره دوباره من و دخمل نانازم برگشتیم اول از همه سلام میکنم به همه دوستای گلم که در این مدت مرتب به من سر زدن ممنونم از همتون، کم کم به همتون سر میزنم خیلی دوستون دارم و خوشحالم که من و کوچمولم و فراموش نکردید. حالا دیگه نزدیک به عید شده منم اومدم خونه تکونی خونه دخملی، با یه معذرت خواهی بزرگ برای عسمل مامان بهت قول میدم که دیگه خیلی دیر نکنم و زود زود واست از کارهات و شیطونیهات و هوشت و ... بنویسم. اومدن این فرشته نازنازی و داشتن درس و کلاس وقت خیلی کمی رو برای من گذاشته ولی خوب خاطراتش رو کمی در دفتر خاطرات براش نوشتم و باید کم کم وارد وبلاگش کنم. در طول این مدت من و آترین جونم روزای خیلی خوب و پر کاری رو با هم گذروندیم. مامان عاطی از ایران اومد پیشمون بعد مادری اومد بعدم عمه الناز ولی هنوز خاله لیلی رو ندیدیم خیلی دلم براش تنگ شده خدا کنه کار اون هم درست بشه تا بیاد و پیش ما باشه.حالا دیگه کوچولوی مامان کمی مستقل تر شده و منم میخواهم که دیگه حداقل هفته ای یک بار بیام و واسش بنویسم.
[ دوشنبه 15 / 12 / 1390 ] [ 23:23 ] [ مامانی ]
مسافر کوچولو از راه رسید پنجشنبه:2011/6/29
هورررررررررررررررا آترین جونم از راه رسید
دو روز پیش سه شنبه 1390/4/7=2011/6/27 من و مامان عاطی داشتیم برنامه live رو که مربوط به زایمان طبیعی بود نگاه میکردیم با دیدن اون برنامه کمی استرس داشتم و به خودم و عزیز دلم آترین جونم و زمان دنیا اومدنت فکر میکردم با شما دخمل گلم حرف میزدم که عزیزکم خوشمل مامان پس کی میخوای دنیا بیای اون شب رو زودتر خوابیدم. نیمه های شب زمان دنیا اومدن شما رسید کیسه آب پاره شده بود و سریع باید به بیمارستان میرفتیم توی راه احساس کمر درد کمی داشتم ولی تا رسیدن به بیمارستان استرس زیاد داشتم آخه خیلی نگرانت بودم یه دخمل که بیشتر ندارم بابا آرش نگران بود و مامان عاطی سعی میکرد به من روحیه بده تا استرسم کمتر بشه حدود ساعت 4 به بیمارستان رسیدیم درد کمر من بیشتر شده بود دکتر با معاینه من گفت که باید منتظر بمونیم شما تو راه بودی ولی باید خودت هم کمک میکردی تو اتاقی که قرار بود عمل بشم با مامان عاطی و بابا آرش حرف میزدم و مامان عاطی سعی میکرد حواس من رو پرت کنه بابایی هم همش شوخی میکرد و گاهی هم به خاطر نگرانی که داشت از مامان عاطی سوالهایی میپرسید کم کم دردم بیشتر شد و دیگه تو حال خودم نبودم از ساعت 5 به بعد قند عسل مامانی شروع کردی به حرکت که دنیا بیای و من و بابایی رو از انتظار در بیاری به خاطر حضور بابایی و مامان عاطی در طول عمل احساس تنهایی نمی کردم بالاخره با گذشت ساعتهایی سخت ولی با هدفی شیرین، قند عسلم، دخملکم، فرشته زندگیمون ساعت 10:55 دنیا اومد . کوچولوی ناز من با وزن 3و200 کیلوگرم و با قد 50 سانتی متر سفید و خوشگل با موهایی پر و مشکی دنیا اومد واقعاً یه فرشته خدا به من داده فوری کوچولوم رو تو بقلم گذاشتن چه لذتی داشت وقتی روی سینه من بعد از کمی گریه و شیر خوردن با بدن برهنه زیباش خوابید.
دکتر عصر همون روز هم من هم فرشته کوچولو رو معاینه کرد و فردای همون روز مرخص شدیم حالا این خوشمل خانم رو کنار خودم دارم نه تو شکمم. خدایا هزار بار شکر لحظه ای نیست که تو رو شکر نکنم و بابت توجهی که همیشه به من داشتی تو رو سپاسگزار نباشم الان این فرشته ناز نازی، آترین مامان، عزیز دلم مثل یه فرشته آسمونی بقل دستم خوابیده منم از فرصت استفاده کردم و مشغول نوشتن شدم حالا برم چند تا عکس از عروسکم، فرشته نازم بگیرم. [ پنجشنبه 9 / 4 / 1390 ] [ 16:22 ] [ مامانی ]
|
|
| [ طراحی : سیب تم ] [ Weblog Themes By : Sibtheme] | ||